خرید بک لینک
صبح ساعت ۶ روز جمعه، بعد از یک هفته ی مداوم کار طولانی و استرس های بی حد و مرز، خوشی ها و سختی های شدید و ناگهانی، بی هوا یاد سلمانی های منطقه ی شادمان افتادم. یاد پیاده رفتن دنبال پیدا کردن یک سلمانی. تعجب از اینکه سلمانی های آن منطقه نه چندان قوی، همه رزرو کردنی بودند و وقتشان پر بود. یاد آن یکی که زیر پله بود و بوی نم میداد. یاد آن که گفت باشه بشین و شروع کرد تمیز کردن شیشه های مغازه و آب و جارو. یاد آن یکی که شمالی بود و ازم از تعمیر لپ تاپ پرسید و براش عرق آوردند و گفتند بردار ببر بی تعارف دکتر. چرا باید سلمانی های شادمان وقت نمیداشتند برای کله ی من که یک ربع زمان می برد؟! چرا حالا همین برایم عادی به نظر میرسد اینجا؟ چقدر آدم عجیب است و زود عادت میکند.

برچسب: نویسنده: بردیا شمس تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1402 ساعت: 12:09

صفحه بندی